تبليغاتX
کفشدار

























کفشدار

شعر هیات

شب شهادت حضرت زهرا (س):

.

.

.

شب بود و می رفتند مادر رابشویند

با اشک ها جان پیمبر را بشویند

 

شب بود و گیسوی سپیدش را ندیدند

با اینکه باید ابتدا سر را بشویند

 

تطهیر می شد آب در واقع چراکه

با آب بی معنی ست کوثر رابشویند

 

باران ضرر دارد برای یاس سالم

اینها چگونه یاس پر پر را بشویند؟؟؟

 

گیرم که شستند و به خاکش هم سپردند

فردا چگونه پهلوی در را بشویند؟

 

بعداز عبور آب ودست از سمت بازو

جای تو جا دارد که حیدر را بشویند

 


برچسب‌ها: شعر فاطمی
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:29 توسط مهدی زمستان|

خانه های قدیم را دیدی همچنان که درش بزرگتر است

گر که میخی به داخل در خورد این سر از آن سرش بزرگتر است

 

حال بنشین خودت حساب بکن لگد و تازیانه و اینکه

پشت در مادری است که قطعا درب از پیکرش بزرگتر است

 

صحنه ها در ادامه ی این شعر  بسته دستان باز مولا را

توی این خانه غصه هست ولی غصه ی حیدرش بزرگتر است

 

حیدری که به خانه اش دیده هیجده ساله قد کمانش را

بارها گفته با خودش نکند از خودش همسرش بزرگتر است

 

ظرفیت های کودکانش را می شناسد علی به وقت نیاز

یکی از دردهای او اینکه حسن از خواهرش بزرگتر است...


برچسب‌ها: شعر فاطمیه
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 15:5 توسط مهدی زمستان|

سال جدید با یاد مادر بهترین عیدی ست

.

.

.

پرواز در دوبال کبوتر دو بخش شد

یک بخش داشت با لگدی در دو بخش شد

 

یک بخش داشت یاس که در خانه ی علی

تاپشت در نیامده پر...پر...دو بخش شد

 

دیشب هزار تار به هم بافته ولی

امشب به زور گیسوی دختر دو بخش شد

 

هی در زدند و خانه به حیدر نگاه کرد

آن قدر در زدند که حیدر دو بخش شد

 

ما چند نقطه وای در از روبرو رسید

ما...خورد در به پهلو و مادر دو بخش شد

 

قبلا سه بخش داشت برادر به گفتگو

"محسن" که شد شهید برادر دو بخش شد

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 0:18 توسط مهدی زمستان|

سلام قصد دارم تا ایام فاطمیه هروقت این خانه رو به روز

 کردم یک کار فاطمی بنویسم

.

.

.

نسیمی دل ندارد تا بر این رو دست بگذارد

چه اینکه گرگ باسیلی به آهو دست بگذارد

 

توازن نیست در دیدن اگر در موقع چیدن

کبودی ها به یک سوی ترازو دست بگذارد

 

زنی با شانه ی لرزان و باد و گیسوی دختر

تعجب می کنم گر شانه بر مو دست بگذارد

 

دوباره چشم بگذارد به بازی و به بازویش

ازاین سو چشم بگذارد از آن سو دست بگذارد

 

گل یاس علی پرپر بریزد روی سجاده

به بازی دخترش وقتی به بازو دست بگذارد

.

.

.

ادامه دارد......

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 14:14 توسط مهدی زمستان|

شعری تقدیم به حضرت زهرا (س)

.

.

.

یک نفر بر گرد مولا با سپر چرخیده بود

بهتر است اینکه بگویم با پسر چرخیده بود

 

سرنوشت شیعه را جور دگر می زد رقم

در به سمت داخل کوچه اگر چرخیده بود

 

آمده مولا به پای خویش بیعت کرده است

درتمام شهر اینگونه خبر چرخیده بود

 

تاهمین اندازه می گویم که از بس ضرب داشت

یک نفر سیلی زد اما پنج سر چرخیده بود

 

می شد از طرز قدم هایش بفهمی با شتاب

دور خود در عرض کوچه یک نفر چرخیده بود

 

آنکه مصداق شریف جمله ی "لولاک..."بود

سمت پهلویش چرا لولای در چرخیده بود؟

.

.

.

 

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 17:31 توسط مهدی زمستان|

السّلام علیک یا اباعبدالله



سلام بر همه ی دوستان همراه مجموعه ی شعر نوبحرطویل عاشورایی به نام بين الغزلين شامل ۱۷ قطعه شعر به مناسبت شب های دهه ی اول محرم انشاءالله تا آخر این هفته به چاپ می رسه.

 به همين مناسبت يكي از كارهاي اين مجموعه رو تقديم مي كنم:


ورود کاروان در کربلا بیت ورود شعردر روضه ست توضیحی نمی خواهد / سر آقا به نیزه می رود این بیت تشبیهی نمی خواهد


ورود کاروان اینجا شروع دفتر روضه است / ورودیه برای گریه کن ها آخر روضه است


ورودیه شب اذن دخول ماست در هیأت / اجازه از شما جزء اصول ماست در هیأت


اجازه می دهی آقا که ده شب نو کرت باشم؟ / اجازه می دهی همراه غمهای علی اکبرت باشم؟/ بلاگردان عبداله و عون و جعفرت باشم؟


اگر اشکی ست در چشمم برای روضه های توست / اگر پیراهنم مشکی ست مشکی عزای توست


ببین این کاروانِ آه، سالم را / ببین گلهای زینب را و عبداله و قاسم را


خراشی نیست بر رویی/ شکافی کنج ابرویی


نه دستی بر کمر دارد کسی اینجا / نه از نیزه خبر دارد کسی اینجا


زمین کربلا اما به خود از درد می پیچد / برای چشم زینب نسخه ی برگرد می پیچد


برای تو زمین کربلا آماده ی مهمان نوازي شد / وَ از بین تمام خاک ها این قطعه ی دیوانه راضی شد


که وادی جنون باشد/ بهشت واژگون باشد / دلش همواره خون باشد


زمین کربلا در اصل خوش آب و هوا بوده / بهشتی در لباس کربلا بوده


شنیده داستان نیزه ها را که به هم خورده / لباسش را در آورده، قسم خورده


که بی آب و علف باشم / وَ گفته ناخلف باشم


اگر در بر کشم دیگر لباس راحت خود را / چو آمد غربت آقا ندانم غربت خود را


زمین کربلا هر بار خوابیده تو را دیده / وَ در خواب خودش سرهای از پیکر جدا دیده


سرظهر عطش را دیده که تقدیر برگشته / سر شش ماهه ای که با عبور تیر برگشته

علی اکبری دیده که تکه تکه بر گشته / چنان دریا عمو رفته است چکه چکه برگشته

رخ عباس را دیده زخوابش مست برگشته / اباالفضلی که با پا رفته سوی علقمه با دست برگشته

ودیده اسب سالم رفته خونین یال برگشته / یقینا شمر را دیده که از گودال برگشته

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 23:41 توسط مهدی زمستان|

 .

.

.

در آستانه ی شهادت امام محمدباقر(ع)

غزلی قدیمی رو تقدیم می کنم:

 

کسی که کودکی اش راس ساعت سر بود

رسیده بود به حرفی که حرف آخر بود

 

تمام خاطره ی کودکی این آقا

پراز حضور غریب گلو وخنجر بود

 

ز کودکی خودش تا خودِ همین حالا

همیشه منتظر مردِ آب آور بود

 

تمام غصه اش این بود که گلوش چرا

بزرگ تر ز گلوی علی اصغر بود؟

 

تو یک طرف همه ی علم یک طرف اما

چگونه بود که این کفّه ها برابر بود؟؟؟

 

همین که زهر اثر کرد مرد با خود گفت

هشام هرچه که بود از یزید بهتر بود!!!

 

نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 23:0 توسط مهدی زمستان|

.

.

.

درایام دهه ی کرامت باز هم دخیل پنجره فولادتم

یا امام رضا(ع)

.

.

.

چشم در تاثير زيبايي از ابرو كمتر است

مستي ابروي يار از گيسوي او كمتراست

 

اصل زيبايي ست اينكه پلك در بالاي چشم

شك كند در صحن از امثال جارو كمتر است

 

يا به وقت بيخودي زائر به دور مرقدت

حس كند كه ازخودش هشتاد كيلو كمتر است

 

بارها در تنگ آغوش ضريحت ديده ام

فاصله بين من و روح من از مو  كمتر است

 

با حساب دنيوي در اين حرم سر خم نكن

چون بهاي چار زانو از دو زانو كمتر است

 

بسكه با نيت نخوردي زود باور مي كني

آب سقاخانه از يك مشت دارو كمتر است

 

ازخودت بگذر به ترفندي كه در اين بارگاه

عارف بالله هم گاهي از آهو كمتر است

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 13:48 توسط مهدی زمستان|

 .

 .

.

مادر وقتی داره واسه فرزندش یه کاری می کنه اونم کاری که همه ش

ربط به خلاقیت خودش داره(مثلا داره پیرهن می دوزه)خیلی خوشحاله

با خودش زمزمه می کنه که:

.

.

.

از خدا اول برایت اذن پوشیدن گرفتم

بعد هر شب بین انگشتم نخ و سوزن گرفتم

 

سوزن مژگان مي آمد با نخ اشکم برایت

از کنار بوریا يي کهنه پیراهن گرفتم

 

بارها پیراهنت را بر تنت پوشانده آن وقت؛

در خیال خود سرت را نیز بر دامن گرفتم

 

دیدم آن نامرد را بر سینه ات با تیغ عریان

پیرهن را هر زمان از قسمت گردن گرفتم

 

پهلویش گر پاره گشته در میان کوچه ای تنگ

پیرهن را از دهان آتش و آهن گرفتم

 

گرچه چون مشتی ستاره زیر پا و پاره پاره

عاقبت فرزند خود را در میان تن گرفتم

.

.

.

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 17:42 توسط مهدی زمستان|

سلام

 نیمه ی ماه خدا نزدیکه

 یک غزل حسنی دارم که این چند وقت خیلی زمزمه اش کردم تقدیم به غربتش:

.

.

.

حسن شدی که غریبی همیشه ناب بماند

رد دو دست ابالفضل روی آب بماند

 

حسن شدی که سوال غریب کیست درعالم

میان کوچه وگودال بی جواب بماند

 

حسین نیز غریب است اگرشبیه برادر

ولی بناست بقیع حسن خراب بماند

 

کمی زغصه ی تورخنه کرده است به بیرون

تفاوت زن چون "جعده" و "رباب" بماند

 

به احترام حسین سه روز مانده به گودال

بناست زائر تو زیر آفتاب بماند

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 19:15 توسط مهدی زمستان|


آخرين مطالب
»
» خانه های قدیم
»
»
»
» بین الغزلین
» راس ساعت سر
» کمترین
»
» حسنیه

Design By : Pichak